غم زمانه، دنیا، امروز مرا با خود برد. غم دوستان عزیزی که شبیه اند به من، دختران همین نسلی که ما هستیم؛ همین نسل درس خوانده ی تحصیل کرده ی سرگشته. به داستان هایشان فکر می کنم. به سرگذشت های تلخی که برایشان رقم خورده است؛ برای آنانی که خوبی شان در نگاهشان پیداست...

شب می شود. صدایی بلند و آزار دهنده در چند دقیقه مانده به نیمه شب، فضای کوچه را پر می کند. صدایی است شبیه موتوری که به سختی روشن شده و بد کار می کند و صاحبش مدام گاز را می فشرد. در حال مطالعه،عصبانی می شوم و بد بیراه می گویم به مسبب اش. ادامه می یابد، از حد تحملم خارج می شود. بلند می شوم و نگاهی به بیرون می اندازم. باورم نمی شود. جسد درختی را می بینم، افتاده بر زمین، مردی که با وانتی نزدیک اش ایستاده است...

در حال مطالعه بودم، مطالعه ی "گل یخ"، نشریه داخلی جمعیت مستقل امداد امام علی(ع). بغضی که از عصر همراهم بود، حالا اشک هایی  که با نوای عود "انور ابراهیم" جاری شده اند.