بَعدها


خب، باید چیزی بنویسم. در دفتر قبلی پست های موقت فراوانی داشتم. ولی هنوز اینجا به نوشتن عادت نکرده ام. یک جور حس خوانده نشدن دارم اینجا. هرچند آنجا هم خیلی خوانده نمی شدم ولی این حس را نداشتم. خانه ام بود. اینجا شبیه خانه ای است که تازه نقل مکان کرده باشی بهش، هنوز حال و هوایش صمیمی نیست، هنوز زوایا و فضاهایش برایت غریبه است.

ولی حس خوبی دارم به اینجا. می دانم که روزی، نه خیلی دور، نزدیک خواهیم بود به هم؛ عادت خواهیم کرد و دوستان خوبی خواهیم شد. می دانم.


نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...



Did you believe me?



من چقد خوشحالم!



بعد از ماه ها امروز صبح ساعت شیش و نیم از خواب بیدار شدم، انگار آپولو هوا کردم! اینجور آدم داغونی شدم من!



دوباره



انگار من هر چهار سال یه بار باید خونه ام رو عوض کنم...