نمی دانم. دقیقاً "نمی دانم"، تکلیفم را. یعنی این روزها، از آنجا که این "امید" لعنتی، یا شاید هم دوست داشتنی، دوباره به سراغم آمده، دوباره احمق شده ام. آنجایی که "امید" هست، "منطق" گم می شود. انگار این دو با هم سر سازش ندارند. و من تکلیفم را نمی دانم؛ نمی دانم که راه کدامیک را در پیش بگیرم. "منطق" همراه با "تجربه" ی گران بار، تکلیفم را مدت ها پیش روشن کرده اند، ولی من چرا مدام به دنبال راهی برای دور زدن آن ها می گردم؟ جالب اینجاست که هیچ گونه شواهد و مدارکی در دست ندارم که بخواهم بر مبنای آن ها دنباله روی "امید" باشم. شواهد موجود هم که روزی چند مرتبه توسط "تجربه" ی عزیز، گوشزد می شوند، اصلاً به نفع "امید" نیستند. پس من ِ احمق، چه مرگم است؟؟