X
تبلیغات
کنایه ها
ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
کنایه ها
Life still goes on
0:21 , جمعه 23 اسفند1392 , سارا


?How can I bear that




1:19 , جمعه 9 اسفند1392 , سارا

امشب احساس عجیبی را تجربه کردم؛ بعد از نوشتن متن گفتگوی خیالی ام با تو، اشک به چشمانم رسید. متنی برای روزی همین نزدیکی ها؛ برای رفتن. احساس کردم شباهت های غریبی با یک ر.و.س.پ.ی دارم. البته ر.و.س.پ.ی ای فقط برای خدمت به یک مشتری خاص. در این دسته از خدمات، تن دخیل نیست، اما قوانین همان قوانین است. ر.و.س.پ.ی حق ندارد دلتنگ شود؛ برقراری رابطه تنها به میل "مشتری خاص" صورت می گیرد؛ "مشتری خاص" هر زمان که اراده کند به سویت می آید و خودش را خالی می کند؛ و می رود و هیچ معلوم نیست که چه زمانی بازگردد؛ معلوم نیست که آیا اصلاً باز می گردد؟ او از دردهایش می گوید، از غصه ها و تنهایی هایش و تو، تنها باید گوش بسپاری. حتی نیاز به عکس العملی خاص یا ارائه ی راه حل هم نیست، تنها باش؛ گوش باش و اجازه بده دردهایش را در تو خالی کند.



22:20 , شنبه 12 بهمن1392 , سارا

سال هاست که اینجا می نویسم:


خالی


23:4 , جمعه 19 مهر1392 , سارا


نمی دانم. دقیقاً "نمی دانم"، تکلیفم را. یعنی این روزها، از آنجا که این "امید" لعنتی، یا شاید هم دوست داشتنی، دوباره به سراغم آمده، دوباره احمق شده ام. آنجایی که "امید" هست، "منطق" گم می شود. انگار این دو با هم سر سازش ندارند. و من تکلیفم را نمی دانم؛ نمی دانم که راه کدامیک را در پیش بگیرم. "منطق" همراه با "تجربه" ی گران بار، تکلیفم را مدت ها پیش روشن کرده اند، ولی من چرا مدام به دنبال راهی برای دور زدن آن ها می گردم؟ جالب اینجاست که هیچ گونه شواهد و مدارکی در دست ندارم که بخواهم بر مبنای آن ها دنباله روی "امید" باشم. شواهد موجود هم که روزی چند مرتبه توسط "تجربه" ی عزیز، گوشزد می شوند، اصلاً به نفع "امید" نیستند. پس من ِ احمق، چه مرگم است؟؟




20:49 , دوشنبه 15 مهر1392 , سارا


خوش ندارم مدام غم و غصه ببافم و تازه، منتشرش هم بکنم. اینکه نوشته ات، اثرت، خطوط غم انگیزی باشد که خاطر دیگری را تیره و تار کند و احیاناً غم های خودش را جلوی چشمانش بیاورد، خوشایندم نبوده است هیچ وقت. وقتی پُرم اما، چاره ی دیگری نیست انگار. واقعیت ها را باید قبول کرد. این به معنی دانستنشان نیست، به معنی پذیرفتنشان است، با تمام جان.

بعضی ها با نقص مادرزادی عجیبی به دنیا می آیند و نشنیده ام از نوزادی فراتر بروند، شاید هم می روند. همان هایی که به دنیا می آیند، در حالی که قلبشان بیرون قفسه سینه شان است. این روزها احساس می کنم یکی از آن ها بوده ام، ولی در همین سن خودم. یکی از آن ها بوده ام و با همان قلبی که بیرون از حصار محافظش بوده است، زمین خورده ام. دقیقاً با قلبم زمین خورده ام، روی قلبم فرود آمده ام، با ضربه ای شدید. و تصویر ذهنی ام همین جا تمام می شود. در همان حالِ افتاده رها می شوم، حتی در ذهن خودم.


* "ایستاده با مشت" نام کاراکتری در فیلم "با گرگ ها می رقصد"



23:7 , شنبه 13 مهر1392 , سارا


وقتی بهشت باشد و تو نباشی....



15:3 , دوشنبه 8 مهر1392 , سارا

این نمودار سینوسی آیا روزی دست از سر من خواهد برداشت؟ هرچند حالا طول موج هایش بلندتر شده اند، اما هنوز هست، هنوز تکرار می شود و حال مرا خراب می کند.

ادامه ی پست حذف شد.



22:34 , پنجشنبه 4 مهر1392 , سارا

 دلم می خواست شانه هایش را محکم می گرفتم، حسابی تکانش می دادم، زل می زدم به چشم هایش و می گفتم:

- توی چشام نگاه کن! تو منو بخشیدی؟ آره؟؟ نگام کن و راستشو بگو! تو، منو، بخشیدی؟؟ اگه این کارو نکردی، ازت خواهش می کنم منو ببخش...



* عنوان بخشی از ترانه ی "Unforgiven" از "Metallica"



3:10 , دوشنبه 1 مهر1392 , سارا


Kiss me hard before you go

*Summertime sadness


* بخشی از ترانه ی "Summertime sadness"، از "Lana Del Rey"




16:56 , جمعه 29 شهریور1392 , سارا

خب، باید چیزی بنویسم. در دفتر قبلی پست های موقت فراوانی داشتم. ولی هنوز اینجا به نوشتن عادت نکرده ام. یک جور حس خوانده نشدن دارم اینجا. هرچند آنجا هم خیلی خوانده نمی شدم ولی این حس را نداشتم. خانه ام بود. اینجا شبیه خانه ای است که تازه نقل مکان کرده باشی بهش، هنوز حال و هوایش صمیمی نیست، هنوز زوایا و فضاهایش برایت غریبه است.

ولی حس خوبی دارم به اینجا. می دانم که روزی، نه خیلی دور، نزدیک خواهیم بود به هم؛ عادت خواهیم کرد و دوستان خوبی خواهیم شد. می دانم.